X
تبلیغات
رایتل

خاله زوزی دوست بچه ها

کفشدوزک و کفشای کهنه

سلام گلای خاله

و این هم یه داستان برای شما. خدا کنه خوشتون بیاد


کفشدوزک و کفشای کهنه

یه روز آقا کفش دوزک مهربون نشسته بود رو شاخه درخت و داشت غصه میخورد. سنجاقک پرواز کنان اومد و گفت: آهای کفشدوزک جون چرا ناراحتی؟! کفشدوزک سرش رو بالا گرفت و گفت: سنجاقک کوچولو الان یک هفته است که هیچ کفشی پاره نشده، تا من اونو بدوزم.

سنجاقک کوچولو در حالی که می خندید، گفت: کفشدوزک جون یعنی تو نشستی و زانوی غم به بغل گرفتی که، کاش یه نفر کفشش پاره می شد تا تو اونو بدوزی؟!

کفشدوزک با غصه گفت: آخه من فقط بلدم کفش بدوزم. خب چه جوری پول در بیارم تا برای خاله سوسکه و نی نی هام غذا بخرم؟!

سنجاقک کوچولو فکری کرد و گفت: کفشدوزک جون هزار پا کفشاش کهنه و دور ریختنی شدن. من اونو اینجا میارم و تو براش کفشای نو بدوز... و در حالی که از خنده نمی تونست خودش رو کنترل کنه ادامه داد: فکر می کنم دوخت کفشاش چند ماهی طول بکشه! و بعد پرواز کرد و رفت تا هزار پا رو بیاره.  کفشدوزک خیلی خوشحال شد و قبل از پرواز سنجاقک، به خاطر هم فکری و مهربونیش ازش تشکر کرد.